تبليغاتX
فرتور،یادداشتهای یک روزنامه نگار
نقد فرهنگ،اقتصاد و سیاست

 

سهميه ويژه بنزين براي 10 رسانه خبري كشور


اگرچه دولت مدعی است که اکثر قاطبه مردم مشکلی با سهمیه بندی بنزین ندارند و فقط درصدی که آنهم مشخصا جاسوس سیا وموساد هستند از این مسئله ناراضی اند وقصد ناکارآمد جلوه دادن خدمات مهرورزانه دولت مفخم نهم دارند لذا در اینجا نارضایتی خود ار عدم ارائه بنزین به نرخ آزاد را اعلام نمی کنم تا ...!

ولی انصافا اظهارات این مقام آگاه خیلی جالب است:

روزنا: يك مقام آگاه در گفتگو با خبرگزاري فارس از اختصاص سهميه ويژه بنزين براي 10 رسانه كشور كه فعاليت رسانه‌اي بيشتري دارند، خبر داد.

اين مقام آگاه اظهار داشت: بر اساس آخرين تصميمات اتخاذ شده، تا پايان سال بنزين با نرخ دوم عرضه نخواهد شد و مردم بايد به مديريت مصرف سوخت خود بپردازند.

وي افزود: آمارهاي دريافتي نشان مي‌دهد سهميه اختصاص يافته به 75 درصد از مردم، بيش از ميزان نياز آنان است و تنها 25 درصد مردم خواهان بنزين مازاد بر سهميه اختصاص يافته به آنان است.

اين مقام مطلع تصريح كرد: بر اين اساس مردم نبايد فريب شايعاتي از قبيل عرضه بنزين آزاد و يا با نرخ دوم تا پايان سال را بخورند و سهميه خود را بي دليل مصرف كنند.

به گفته اين مقام آگاه، در حال حاضر براي 10 رسانه مطرح كشور سهميه بنزين خاصي در نظر گرفته شده و به وزارت ارشاد ابلاغ شده است.

بر اين اساس، وزارت ارشاد نحوه ارائه اين سهميه به اين رسانه‌ها را تعيين خواهد كرد.

اين منبع آگاه يادآور شد: اختصاص سهميه بنزين به همه رسانه ها نيازمند بررسي دقيقتري است و معلوم نيست به تمامي رسانه‌هاي كشور سهميه بنزين خاص تعلق گيرد و اين سهميه نيز فعلاً مختص رسانه‌هاي فعال و برتر كشور است.

توجه کردید : رسانه های فعال وبرتر حالا خودتان معیار فعالیت وبرتری را در دوره ای که دولت معتقد به کودتای نرم مطبوعات است پیدا کنید...

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت   توسط روزنامه نگار  | 
 

اگر چه می دانم واژه اعدام امروزه از بس تکرار شده که دیگر به نیازی به توضیح اضافه ندارد بر همین اساس  نمی خواستم در این مورد مطلبی بنویسم والبته هنوز هم چنین است اما آنچه باعث شد اشاره ای به این مسئله داشته باشم دیدن تصاویر متعجب کننده ای از اعدامها ونیز یادداشت ابراهیم نبوی بود.

مطلبی که در زیر می آید بخشی از یادداشتهای ابراهیم نبوی در خصوص این موضوع است.

کاووسی، قاتل قاضی مقدس، یکی از به دار آویختگان بود. گفته می شد که او قبلا توسط قاضی مقدس زندانی شده بود و او را تهدید به مرگ کرده بود. بعدا گفتند که کاووسی هیچ سابقه جزائی نداشت و آنچه گفته شده بود، دروغ بود. لحظات اعدام او یکی از عجیب ترین صحنه های دوران ماست. کاووسی در تمام مدت اعدام می خندید، برای مردم و خبرنگاران دست تکان می داد و متوجه تنها چیزی که نبود، مرگ بود.

 گویی تنها به این فکر می کرد که باید با چشمانش و با لبخندش با دیگران آخرین حرفهایش را بزند. خنده اش مرا به یاد روزهای بازجویی ام توسط قاضی مقدس انداخت، در نیم ساعتی که داشتم شکایات را می خواندم بیش از ده نفر وارد سالن دادگاه یا در حقیقت اتاق کار شدند. آنها زنجیری در دست و زنجیری بر پا داشتند، اکثرا پابرهنه از زندان آمده بودند. قاضی درحالی که چای می خورد، می گفت: اصغر پسر ابراهیم؟ مرد زنجیر به دست می گفت: بله. قاضی مقدس می گفت: این چیزهایی که توی زندان نوشتی قبول داری؟ مرد زنجیر به دست می گفت: بله، ولی می خواستم یک چیزی بگم، من زن و بچه.... قاضی مقدس می گفت: زیاد حرف نزن، دو سال زندان، سیصد هزار تومن جریمه. مرد زنجیر به دست می گفت: پول ندارم بدم، یه قرون هم ندارم بدم. قاضی مقدس می گفت: به جاش می ری زندان، روزی پنج هزارتومن، برو بیرون. قاتل قاضی مقدس دست های بسته اش را نشان داد و در حالی که به انبوه پلیس هایی که سرشان را پائین انداخته بودند و مردمی که چشمان شان را کاملا باز کرده بودند، دست تکان می داد، نگاهی به عکاس کرد، آخرین دستش را برای عکاس و همه آنها که عکسش را دیدند، تکان داد و بر دار رفت. از قاضی مرتضوی پرسیدند: چرا او لبخند می زد؟ گفت: چون تا آخرین لحظه هم از کارش پشیمان نبود.

 

تصویر کودکی سرخپوش که لای دو پلیس و در کنار پدری با چشمان خشمگین قرار داشت به عنوان عکس برگزیده اعدام های ایرانی در تمام جهان پخش شد.

کودکی پنج ساله را بردند به محل اعدام که عبرت بگیرد. عبرت بگیرد تا وقتی بزرگ شد وارد جنبش زنان نشود، عبرت بگیرد که اگر بزرگ شد و مورد تجاوز قرار گرفت، مطمئن باشد که متجاوزینش در خیابان کشته خواهند شد، عبرت بگیرد تا وقتی بزرگ شد، هرگز عملی جز آنچه بزرگترها می گویند نکند. شاید پس از پایان مراسم دختر از پدرش پرسیده باشد: اینها چی کار می کردن؟ پدرش می گوید: اینها آدم های بدی بودند، خیلی بد. دختر می پرسد: یعنی هر کی کار بدی بکنه می آرن توی خیابون می کشن؟ پدر می گوید: نه، اینها خیلی بد بودند. دختر می گوید: مثل من که کارهای بد می کنم و شما منو کتک می زنید؟ پدر می گوید: نه خیلی بدتر. دختر می گوید: مثلا چی؟ پدر می گوید: خفه شو، دیگه این قدر سووال نکن. کودک لحظه ای ساکت می ماند و می پرسد: بابا! پس چرا اون آقاهه که داشتن می کشتن داشث می خندید؟ پدر می گوید: نمی دونم. دختر می گوید: خوشحال بود؟ پدر می گوید: نه، می ترسید، چون خیلی کار بدی کرده بود. دختر می گوید: ولی داشت می خندید، خودم دیدم، شاید هم نمی ترسید. پدر چیزی نمی گوید. دختر می گوید: باز هم منو می آری اینجا؟

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت   توسط روزنامه نگار  |